"این حس قشنگو مدیون تو هستم تو با منی و من از عشق تو مستم
دستاتو می گیرم مثل پر پرواز اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز"
پسرک......این حس عاشقی....این حس ناب مادرانه را مدیون توام.....بدون تو و عشقی که به تو دارم نمی توانستم آنی باشم که هستم........و برای این عشق و عاشقی همیشه وامدار تو خواهم بود.... و خوب می دانم که اگر همه دارایی های جهان را هم گرد بیاورم نخواهم توانست ذره ای از این وام را باز بپردازم... اگر بعد عمری از بین ما دو نفر یکی به دیگری بدهکار باشد، آن یک نفر من خواهم بود پسرک.
پسرم .......من نمی توانم بیشتر از آنی که هستم باشم........اما همه لحظه های بودن را هستم.سعی میکنم در کوچکترین چیزها دنبال شادی بگردم تا دل کوچک اما پر اشتیاقت همیشه شاد بماند.....سعی میکنم لحظه های کوچک و معمولی را برایت تبدیل به ماجراهای ساده اما پراز خوشبختی کنم......سعی میکنم در هر گوشه دلت با لبخندی که شاید امروز برایت نا مفهوم باشد بسته کوچک خوشبختی را پنهان کنم....
فردا روز شاید همین لبخندها و بازی ها زندگیت را ...روحت را جلا دهد و شاید یادی ازمهر مادریم ،عشق را در وجودت شعله بکشد..........

پسرم ، قهرمانم ...ای که همه داشته ونداشته های مرا توبه تنهایی جوابی هستی نیکو...دنیای من گرد آمده درچشمان پرازخنده ات...کاش مراصدایی بود تافریاد کنم حسی را که روزها وماه هاست مرادرخودش غرق کرده...
روزهای سخت عادت کردن به مهدتمام شد...روزهایی که هرروزشان من ازدوریت مردم وبا دوباره دیدنت زنده شدم...روزهایی که چشمهایت پرازاشک بود ولبهایت میلرزید...ومن ابری میشدم ازاین جدایی ناگذیر...هرچند که هنوزهم وقتی به نزدیکی مهدمیرسی با آن دوتیله درشت به همه جا مینگری ومیفهمی که لحظه جدایی ازآغوش مادرنزدیک است وحال باید خودرابه دستان مهربان فاطمه جان بسپاری.مادرجان خداراشکرکه برایت کمی عادی شده ماندن درمهد ، اما برای من هنگامه جدایی ازتوبازعذاب آوراست وگاهی دیدگانم نمناک میگردد، گویی جزئی ازوجودم را جای گذاشته ام...
این سه روزمسافرت برایمان عالی بود.تک تک ثانیه هارادرکنارتوسپری کردن...تجربه های جدید برای تو.دیدن دریا.قدم زدن توبا کمک مادر وپدر بروی شنهای ساحل.باآن پاهای کوچک وناز وتپلی.به تازگی میتوانی بروی پاهایت بایستی ومن دلم غنج میرود برای ذوق کردنت.و اینکه هرجامرامیبینی با کلی اشتیاق سعی میکنی خودرابه آغوشم برسانی.هرروز تعدادقدمهایت رامیشمارم که به لطف خدا روز به روز بیشترمیشود وتاکنون به 18 قدم رسیده ای مادر.
پسرکم ...مهدی من...برای اینهمه خوشبختی که به ماارزانی داشتی ازتوممنونم.روزگارچه زودطی میشود...میدانم که زمان همیشه اندک است...ناکافیست...من همین یک لحظه را گرفته ام وازدامانش آویزانم.یک دم دیگر پسرم در را بازخواهد کردوباصورت از ته تراشیده ونگاه درخشانش خواهد گفت:"مامان من دارم میروم .موهایت چه سفید شده....بگو که هنوزهم دوستم داری!"....خدایا....من همین یک لحظه رادارم.یک لحظه برای بوسیدنش، بوئیدنش، دوست داشتنش وپرستیدنش!من فقط همین دم را فرصت دارم که بگویم : دوستت دارم پسرم! دوستت دارم پسرم!!!
موضوعات مرتبط: لحظه های بالندگی ، دلنوشته های مادرانه

در چشمَت دنیایی از لطف و زیبایی
بر رویَت سایهای از عشقی خدایی
امروزَت را سرشار از شور کودکی
فردایَت را روشن با نور دانایی میبینم
با نرمی در گوشَت لالایی میخوانم
جسمَت را پارهای از قلبَم میدانم
با رنجَت قلب من میلرزد میلرزد
با اشکَت با آهَت میگرید چشمانم
چشمَت را بر دنیا، بر زشت و بر زیبا
میخواهم بگشایی، دریابی فردا را
فردایی که در راه داری تو فرزندم
فردای آینده، فردای ناپیدا
ناخن هایش ، بند های انگشتانش و به پوستش نگاه میکنم و می بوسمشان ...
انگار خدا را در مشت های کوچک پسرم پیدا کرده ام . به چشم های او بوسه می زنم .به لبانش چشم میدوزم و به مروارید هایی سفیدی که تازه مهمان دهان زیبایش شده..
با او بازی می کنم و در آغوشش می فشارمش .
«آرام درگوشش میگویم می دانی چرا خدا تو رو به من داد ؟
برای این که روزی هزار بار ازاو تشکر کنم ...»
موضوعات مرتبط: دلنوشته های مادرانه
امروز خیلی دلم گرفته. پسرم رو برای اولین بار به مهد کودک سپردم.آخه یه چند وقتیه که عزیزجون امیرمهدی حالش زیاد خوب نیست و آرتروزگرفته وبرای همین هم دلم نمیاد مامان جونم بیشتر از این اذیت بشه وتصمیم گرفتیم(من وبابایی نی نی)که عسلم رو به مهد کودم بسپاریم.البته عزیز جون اصلاموافق نبود وبا تموم ناراحتی که داشت راضی نمیشد ازپسری جدابشه اما بالاخره قبول کرد والان هم کلی ناراحته که نی نی دیگه پیشش نیست.ازشما چه پنهون که منم از دیشب کلی دمغ وبی حوصلم وبعضی اوقات قایمکی اشک هم میریزم.آخه میدونین چیه؟من باوجود اینکه توانتخاب مهد مناسب خیلی دقت کردم ومربی های مهد هم انصافاً خیلی خوب ودوست داشتنی هستن اما بازته وجودم یکمی دلشوره مادرانه دارم که گلم الان به این مربی های مهربون آشنایی نداره وبرای همین یه وقت اذیت نشه!!!!!!!!! البته من زنگ زدم وگفتن خوبه حالش.شیرش روهم خورده.
بعداً نوشت 1: الان ازمهد تماس گرفتن .نی نی وقت خوابشه اما لجش گرفته وگریه میکنه!!!!!!!!
بعداًنوشت2 : ایندفعه من زنگ زدم خدا خواهر جونمونگه داره برام.خاله زری نی نی من الان رفته پیشش وامیرمهدی با دیدن خاله جونی آروم گرفته وداره بازی میکنه خداروشکر.
بعداًنوشت 3 : خاله زری نی نی رو برد خونه عزیزجون.گفتش بسه برای امروز.بچم غصه میخوره!!!
خلاصه درکل روزخوبی نداشتم امروز.خیلی ناراحتم....
بعداًنوشت 4 روزشنبه : گلم بالاخره بعد از 2روز رفتن به مهد بهترشده وامروز قاصدکا خبر آوردن که برای مربی هاش رقصیده ودست زده.داره نم نم عادت میکنه.
بعداًنوشت 5روز یکشنبه : عسلم همچنان صبحها منو رها نمیکنه وباکلی دوز وکلک ازمهد میام بیرون.اما درکل خیلی اوضاع بهتره خدا روشکر.درضمن من هم برام عادی شده ودیگه اونقدرناراحت نیستم.
بعداًنوشت6 روزدوشنبه : هنوز هر روز صبح با نی نی وتو مهد موندنش درگیرم.همچین میچسبه به من که اجازه نمیده تکون بخورم.منم مجبورم یک ربع زودتر برم و باهاش بازی کنم ووقتی سرش گرم شد، یواشکی میام بیرون.
موضوعات مرتبط: دلنوشته های مادرانه
دنيا اگر خودش را بكشد نميتواند
به عشق من به تو شك كند.
تمام ِ بودنت را حس مي كنم ...
حاجتي به استخاره نيست
عشق ما ... عشق من به تو
عشق تو به من
يك پديده است ...
موضوعات مرتبط: دلنوشته های مادرانه
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.

